غزل شمارهٔ ۱۳۶
زمین جسم است و جانت آسمان استکه جانان کارساز این و آن است
تو پاکی ، صورت خاکی رها کنکه خلوت خانه ات در ملک جان است
سرای صورت تو در بهشت استمکان معنیت در لامکان است
در آ مستانه در کوی خراباتکه هشیاری خلاف عاشقان است
چو رندان دُرد درد عشق می نوشکه دُرد درد او صاف روان است
دلم چون غنچه در خلوت مقیم استاگر چه بلبل هر گلستان است
کناری کرد سید از دو عالمو لیکن نعمتالله در میان است