غزل شمارهٔ ۱۳۵۶
تا نفرماید بگو بشنو ز من آن را مگوجان به جانان ده ولیکن سر جانان را مگو
گر به کفر زلف او ایمان نداری همچو مادم مزن گر مؤمنی ای یار من آن را مگو
آب چشم ما به هر سو رو نهاده می رودخوش درین دریا نشین و وصف یاران را مگو
ذوق ما داری بیا با جام می یک دم برآرپیش می خواران مرو اسرار مستان را مگو
نعمت الله را بجو و حال خود با او بگوهرچه فرماید بدان و راز سلطان را مگو