گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۴۴

نقشی نبسته ایم به غیر از خیال اوحسنی نیافتم جدا از جمال او
از لوح کائنات نخواندیم هیچ حرفکان حرف را نبود خطی از مثال او
ما را هوای چشمهٔ آب زلال نیستتا نوش کرده ایم شراب زلال او
هر کس که نیست عاشق او ، نیست هیچکسانسان نخوانمش که نخواهد وصال او
ماعاشقان بی سر و بی پای حالتیماز حال ما مپرس که یابی تو حال او
ساقی سؤال کرد که می نوش می کنیجانم فدای باده و حسن سؤال او
مستست نعمت الله و بر دست جام میبستان و نوش کن که بیابی کمال او