غزل شمارهٔ ۱۳۳۲
در ره عاشقی به جان می روعاشقانه به جان روان می رو
راه عشاق را نهایت نیستجاودان همچو عاشقان می رو
بی نشان است راه اهل طریقبگذر از نام و بی نشان می رو
ذوق داری که جام می نوشیبر در خانهٔ مغان می رو
این و آن را به این و آن بگذاربی خیالات این و آن می رو
بی سر و پا رفیق یاران باشاز مکان سوی لامکان می رو
در خرابات می رود سیدبا چنین همرهی چنین می رو