گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۸۰

وقت سرمستی است مخموری بماننیک نزدیکی مرو دوری بمان
آشنائی ترک بیگانه بگودر وصالی هجر و مهجوری بمان
غرهٔ علم و عمل چندین مباشبگذر از هستی و مغروری بمان
صحبت رندان غنیمت می شمر قصهٔ رضوان مگو حوری بمان
نور چشم عالمی پیدا شدهروشنش می بین و مستوری بمان
غیرت ار داری ز غیرش در گذرغیر او ناریست یا نوری بمان
از انا بگذر به حق می گو که حقنعمت الله باش منصوری بمان