غزل شمارهٔ ۱۲۶۸
من به او زنده توئی زنده به جاناین چنین زنده نباشد آن چنان
نوش کن آب حیات معرفتتا چو خضر زنده مانی جاودان
صورت و نقشی که آید در نظرچو خیال اوست بر چشمش نشان
ساقیم مست است و جام می به دستدر سرابستان جان عاشقان
موج و دریا نزد ما هر دو یکیستیک حقیقت در ظهور این و آن
جملهٔ اشیاء نشان نام اوستگرچه او را نیست خود نام و نشان
گفتهٔ سید حیات جان ماستلاجرم در جان ما باشد روان