گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۶۹

سین انسان گر برافتد از میاناول و آخر نماند غیر آن
چوی نمانی تو نماند غیر توبس بدیع است این معانی را بیان
نوش کن می جام راهم لعل سازتا بیابی لذتی از جسم و جان
بگذر از نام و نشان خویشتنبی نشان شو تا از او یابی نشان
چیست عالم پردهٔ نقش خیالپرده را بردار می بینش عیان
یار سرمست است ما را در کناردست با او در کمر او در میان
نعمت الله عاشق و معشوق ماستبلکه خود عشق است پیش عاشقان
این چنین پیدا و پنهان آن چنانبر کنار از ما و با ما در میان
مانشان از بی نشانی یافتیمبی نشان شو تا بیابی آن نشان
در خرابات مغان مست و خرابهمدم جامیم و فارغ ازجهان
دردمندیم و دوا درد دل استکشتهٔ عشقیم وحی جاودان
مرغ جان از برج دل پرواز کردساخت بر زلف پریشان آشیان
سر به پای او فکن دستش بگیرآستینی بر همه عالم فشان
ذوق سرمستی ز سر مستان طلبنعمت الله را ز خوان عارفان