گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۹۸

غرقهٔ بحر بیکران مائیمگاه موجیم و گاه دریائیم
بلبل گلستان معشوقیمعاشقانه به عشق گویائیم
آفتاب سپهر جان و دلیمبر یکی حال از آن نمی تائیم
به جز از کار عشق ورزیدنهیچ کاری دگر نمی شائیم
ما چو امروز عاشق مستیمبی خبر از خمار فردائیم
یار ما عین نور دیدهٔ ماستلاجرم ما به عین بینائیم
این چنین مست و لاابالی واراز خرابات عشق می آئیم
چون رخ و زلف یار خود دیدیمگاه مؤمن گهی چو ترسائیم
خلق کورند و می نمی بینندور نه چون آفتاب پیدائیم
ما از آن آمدیم در عالمتا خدا را به خلق بنمائیم
گر طبیبی طلب کند بیمارما طبیب جمیع اشیائیم
نعمت الله اگر کسی جویدگو بیا نزد ما که او مائیم