گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۶۱

خیزید که تا جام شرابی به کف آریماین یک دو نفس عمر به ضایع نگذاریم
یک دم که ز ما فوت شود بی می و معشوقشک نیست که آن دم ز خیالش نگذاریم
هر جام پر از می که بیابیم بنوشیمبا همنفسی عمر عزیزش به سر آریم
جان در تن ما عشق نهاده به امانتامید که بر خاک در او بسپاریم
بزمیست ملوکانه و رندان همه سرمستگر باده ننوشیم در اینجا به چه کاریم
آن عهد که با ساقی سرمست ببستیمتا روز قیامت به همان قول و قراریم
روشن شده ازنور رخش دیدهٔ سیدخوش نقش خیالی است که بر دیده نگاریم