گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۶۰

گر دست دهد دامن دلبر نگذاریمسر در قدمش باخته جان را بسپاریم
خیزید که تا گرد خرابات برآئیمباشد که دمی جام شرابی به کف آریم
گر یک نفسی فوت شود بی می و ساقیما آن نفس از عمر عزیزش نشماریم
عشقش نه نگاریست که بر دست توان بستآن نقش خیالی است که بر دیده نگاریم
درگوشهٔ میخانه حریفان همه جمعندگر باده ننوشیم در اینجا به چه کاریم
ای واعظ مخمور مده پند به مستانما مذهب خود را به حکایت نگذاریم
آن عهد که با سید سرمست ببستیمتا روز قیامت به همان عهد و قراریم