گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۳۲

مجمع صاحبدلان زلف پریشان یافتماین چنین جمعیتی در جمع ایشان یافتم
بسته ام زنار زلفش بر میان چون عاشقاندر هوای کفر زلفش نور ایمان یافتم
درحضور زاهدان ذوقی نمی یابم تمامحالیا خوش لذتی در بزم رندان یافتم
از خرابی یافتم بسیار معموی دلگنج سلطان را بسی در کنج ویران یافتم
آنکه من گم کرده بودم باز می جستم مدامچون بدیدم خویش را با خویشتن آن یافتم
میر میخانه مرا خمخانه ای بخشیده استلاجرم از دولتش ذوق فراوان یافتم
نعمت الله یافتم رندانه جام می به دستساقی سرمست دیدم جان جانان یافتم