غزل شمارهٔ ۱۱۳۱
عجب است این که من ز من طلبمحسنم وز حسن حسن طلبم
یار من با من است و من حیرانبه خطا رفته از ختن طلبم
یوسف خویشتن همی جویمنه چو یعقوب پیرهن طلبم
با دل زنده عشق می بازممن نیم مرده تا کفن طلبم
دل جمعی به جان خریدارمدر سر زلف پرشکن طلبم
دل من مدتی است تا گم شدبا اویس است در قرَن طلبم
در بهشت و بهشت می جویمشمع بر کرده و لکن طلبم
روح اعظم نه یک بدن داردبلکه او از همه بدن طلبم
نعمت اللهم وز آل رسولمن کجا جای اهرمن طلبم