غزل شمارهٔ ۱۱۲۵
عاشق مستم به کوی می فروشان می رومساقی رندم به سوی باده نوشان می روم
کوزهٔ می دارم و رندانه می گردم روانعقل را بگذاشتم نزدیک مستان می روم
نقطه در دایره بنمود خوش دوری تماممن که پرگار ویم بر گرد گردان می روم
سایهٔ نور خدایم می روم از جا به جایا چو خورشیدی که در عالم بدینسان می روم
گر نباشد صومعه ، میخانه خود جای منستپادشاهم هر کجا خواهم چو سلطان می روم
نالهٔ زارم شنو کاین نالهٔ درد دل استدرد دل بردم بسی این دم به درمان می روم
گوئیا من جامم و در دور می گردم به عشقلب نداده بر لب دلدار بوسان می روم
الصلا ای عاشقان با من که همره می شودبلبل مستم روان سوی گلستان می روم
جام می شادی جان نعمت الله می خورمبا حریفان خوش روان در خلوت جان می روم