گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۲

گرخیال عارضش بنمایدت نقشی به خوابنقشبندی کن روان بر آب چشم ما چو آب
آینه بردار و تمثال جمال او نگرجام می بستان که ساقی می نماید در شراب
سنبل زلفی که بینی نافه ای دان پر ز مشکدر چمن هر گل که چینی شیشه ای دان پر گلاب
بر در میخانه بگذر تا ببینی آن یکیمست با رندان نشسته باده نوشان بی حجاب
ذره ای از نور او بنموده خوش ماهی تمامسایه بان حسن او را سایه کرده آفتاب
ساقی ما می به ما از خم وحدت می دهدبی حسابش نوش کن کاین را نمی باشد حساب
نعمت الله می دهد فتوی که این می را بنوشمن حلالش می خورم والله اعلم بالصواب