غزل شمارهٔ ۱۱۰۸
چنان سرمست و شیدایم که پا از سر نمیدانمدل از دلبر نمییابم می از ساغر نمیدانم
برو ای عقل سرگردان ز جان من چه میجوییکه من سرمست و حیرانم به جز دلبر نمیدانم
شدم از ساحل صورت به سوی بحر معنی بازچه جای بحر و بر باشد به جز گوهر نمیدانم
دلم عود است و آتش عشق و سینه مجمر سوزانهمیسوزد درون عودم درین مجمر نمیدانم
من آن دانای نادانم که میبینم نمیبینماز آن میگویم از حیرت که سیم از زر نمیدانم
چو دیده سو به سو گشتم نظر کردم به هر گوشهبه جز نور دو چشم خود درین منظر نمیدانم
ز هر بابی که میخوانی بخوان از لوح محفوظمکه هستم حافظ قرآن ولی دفتر نمیدانم
برآمد نور سبحانی چه کفر و چه مسلمانیطریق مؤمنان دارم ره کافر نمیدانم
به جز یاهو و یا من هو نمیگویم به روز و شبچه گویم چون که در عالم کسی دیگر نمیدانم
ندیم بزم آن ماهم حریف نعمت اللهمدرون خلوت شاهم برون در نمیدانم
هم او صورت هم او معنی هم او مجنون هم او لیلیبه غیر از سید و یاران شه و چاکر نمیدانم