گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۹۹

فاش شد نام ما که قلاشیمعاشق و رند و مست و اوباشیم
والهٔ زلف یار دلبندیممبتلای بلای بالاشیم
یار سرمست چشم مخموریمعاشق شاهدان جماشیم
نقش هستی خود فروشستیماین زمان عین نقش نقاشیم
پشه ای را به جان نیازاریممورچه ای را دلش نبخراشیم
چون همه جز یکی نمی بینیملاجرم ما همه یکی باشیم
نقطه شد حرف و حرف شد سیدما بدین حرف در جهان فاشیم