گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۹۰

در خرابات فنا جام بقا می نوشممی عشقست به فرمان خدا می نوشم
جام می در کف و در کوی مغان می گردمشادی ساقی باقی به صفا می نوشم
بر من عاشق سرمست حلال است مدامدُرد دردی که به ازصاف دوا می نوشم
چشم سرمست خوشش جام میم می بخشدنه شرابی که تو گوئی که چرا می نوشم
جرعه ای نوش نکردی ز می لعل لبشتو چه دانی که من این می ز کجا می نوشم
توبه کردم که دگر توبه نخواهم کردنگر خدا عمر دهد می ابدا می نوشم
نعمت اللهم و با ساقی سرمست حریفباده از صدق و نه از روی و ریا می نوشم