گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۸۹

با سر زلف بتی باز در افتاد دلملاجرم چون سر زلفش به سر افتاد دلم
مجمع اهل دلان زلف پریشان ویستمکنم عیب درین جمع گر افتاد دلم
چه کنم مجلس عشقست و حریفان سرمستخاطرم یافت چنین بزم و در افتاد دلم
دوش دلدار کرم کرد دلم را بنواختباز امروز در آن رهگذر افتاد دلم
ناظر اویم و منظور من اندر نظر استنور چشمست که روشن نظر افتاد دلم
پردهٔ دل که حجاب دل و دلدارم بودخوش بر افتاد از آن رو که بر افتاد دلم
سید ما خبری گفت ز حال دل خویشزان خبر مست شد و بی خبر افتاد دلم