گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۸۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انراچهغم۷ بیت
پیرهن گر کهنه گردد یوسف جان را چه غمور دهی ویرانه گردد ملک خاقان را چه غم
که خدا باقیست گر خانه شود ویران چه باکجان به جانان زنده ، ار تن رَود جان را چه غم
خم می در جوش و ساقی مست و رندان درحضورجام اگر بشکست گو بشکن حریفان را چه غم
بت پرستی گر برافتد بت چه اندیشد از آنور بمیرد بندهٔ بیچاره ای سلطان را چه غم
گر نماند آینه آئینه گر را عمر بادور نماند سایه ای خورشید تابان را چه غم
غم ندارم گر طلسم صورتم دیگر شودگنج معنی یافتم ز افلاس یاران را چه غم
بادهٔ وحدت به شادی نعمت الله می خوریماز خمار کثرت و معقول ، مستان را چه غم