گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۷۶

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: ستم۷ بیت
در خرابات عشق سرمستماز ازل بود تا ابد هستم
این سعادت نگر که دستم دادکمری بر میان او بستم
بر لبم لب نهاد بوسه زدمجان به جانان به ذوق پیوستم
بر در میفروش رندانهبا حریفان خویش بنشستم
چشم سرمست او چو می نگرمزان نظر همچو چشم او مستم
عقل مخمور دردسر می دادشکر گویم که رفت و وارستم
نعمت الله رسید مستانهساغر می نهاد بر دستم