غزل شمارهٔ ۱۰۵۸
بر در میخانه مست افتاده امسر به پای خم می بنهاده ام
در خرابات مغان مستانه بازخوش در میخانه را بگشاده ام
جانسپاری می کنم در راه عشقهرچه فرماید به جان استاده ام
در نظر روشن بود چون نور چشمآبروی اشک مردمزاده ام
دامن همت نیالودم به غیرپاک پاک است دامن سجاده ام
گوهر من باشد از دُر یتیمتا نپنداری که من بیجاده ام
بندهٔ سید شدم از جان و دللاجرم از کائنات آزاده ام