گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۵۷

تا گلی از گلستانش چیده امبر لب غنچه بسی خندیده ام
ماه در چشمم نمی آید تمامکافتاب حسن او را دیده ام
هر کجا جام مئی آمد به دستشادی او خوش خوشی نوشیده ام
تا توانستم به عشق عاشقاندر طریق عاشقی کوشیده ام
ز آتش عشقش چو خم می فروشنیک مستانه به خود جوشیده ام
رندم و رندان مریدان منندپیرم و رندی بسی ورزیده ام
می نمایم نعمت الله را چو نورگرچه از چشم همه پوشیده ام