غزل شمارهٔ ۱۰۳۸
عاشق و مستم و در کوی مغان می گردمجام می دارم و در دور روان می گردم
درد دل دارم و درمان خوشی می جویمدرد می نوشم و رندانه به جان می گردم
در خرابات چو کام دل خود می یابمروز و شب گرد خرابات از آن می گردم
ساقیم هر نفسی جام دگر می بخشدمن سرمست از این است چنان می گردم
هر کجا آینه ای در نظرم می آیدروی او می نگرم زان نگران می گردم
آفتاب رخ او ملک جهان را بگرفتمن چو سایه ز پیش گرد جهان می گردم
نعمت الله در میکده بگشاد دگرزین گشاد است که من بسته میان می گردم