قصیدهٔ شمارهٔ ۹
در دو عالم چون یکی دارندهٔ اشیا بودهر یکی در ذات آن یکتای بی همتا بود
جنبش دریا اگر چه موج خوانندش ولیدر حقیقت موج دریا عین آن دریا بود
عقل کل موجود گشت اول به امر کردگارنفس کل زو گشت ظاهر این سخن پیدا بود
عرش اعظم کرسی حق عقل و نفس آمد پدیداطلس است و ثابتات و تحت او اینها بود
پس ز نفس و عقل کل آمد هیولا در وجودهمچو نطفه کز وجود آدم و حوا بود
چون ز حکمت نه فلک جنبان شد از امر الهاین طبایع زان سبب افتاده و برپا بود
آتشست و باد و آب و خاک ای یار عزیزفعلشان صفرا و خون و بلغم و سودا بود
طبع آتش گرم و خشک و باد آمد گرم ترهمچو صفرا داند و خون هر که او دانا بود
آب سرد و تر بُود مانند بلغم بی خلافخاک سرد و خشک و سودا همچو او اینجا بود
چارده چیز است جسم و جان پاک آدمیهشت از سفل است و شش از عالم بالا بود
گوشت و خون و موی و پیه از مادر آمد در وجوداستخوان و پوست و پی بارک هم از بابا بود
پنج حس و روح هر شش از جهات امر اوستامر او از قدرتش بالای هر بالا بود
نطفه چون شد در رحم اول زُحل ناظر شودتا رسد نوبهٔ مه کامل همه اعضا بود
هفت سرهَنگند بر بام قِلاعش شش جهتجمله ناگویا ولی ز ایشان جهان گویا بود
چون زحل پس مشتری مریخ و آنگه آفتابباز زهره با عطارد ماه خوش سیما بود
هفت رنگ مختلف زین هفت گردد آشکارلیک از حکم خداوندی که او یکتا بود
هفت سلطانند و ایشان را ده و دو خلوتستهر یکی در برج خود کیخسرو و دارا بود
مهر و مه باشند هر دو نیرین اعظمیندیدهٔ افلاک زایشان روشن و بینا بود
چون به برج خویش آیند این زمان آن هفت شاهآشکارا گردد آن مهدی که هادی ما بود
نحس اکبر دان زحل پس سعد اکبر مشتریباز مریخست نحس اصغر و حمرا بود
سعد اکبر آفتاب است در میان کایناتمسکنش فردوس نورانیست دایم تا بود
زهره قَوّاد و عطارد خواجه دیوان چرخماه رنگ آمیز و راحت بخش و روح افزا بود
سی هزار آلات در کارند و در هر مظهریهشت قوت اندر او بنهاده تا گویا بود
جاذبه با ماسکه با هاضمه پس دافعهخادمه باشند این هر چار در تنها بود
غاذیه با نامیه با مولده مخذومه اندباز آن قوت که او صورتگر اعضا بود
هفت اعضای رئیسه چون رئیسان دِهِندصحت این هفت تن در جنت المأوی بود
اولِ ایشان شُش است و پس دماغ آنگاه دلپس جگر باشد که او قسمت گر اعضا بود
گردها میدان و آنگه دو ستون ملک تنگرده همچون مشتری و زهره ات طغرا بود
کدخدای ملک هفتم جانب چپ دان سپرزگه نشسته گاه خفته گه گهی بر پا بود
سَر حَمَل می دان و گردن نور باشد بی گمانهر دو پایت ای برادر فی المثل جوزا بود
سینه ات سرطان و سر میدان اسد ای شیردلروده هایت سنبله جزوی از این اجزا بود
ناف میزان دان و مزدی عقربست و قوس دانهر دو زانو جدی و ساقت دلو و حوتت پا بود
فی المثل یک دایره این شکل آدم فرض کنحق محیط و نقطه روح و دایره آشنا بود
یادگیر این نکته های نعمت الله یادگارتا تو را امروز پند و مونس فردا بود