قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳
عاشقانه گر بیابی جام جمهمدم او باش چون ما دم به دم
جام جم شادی جم یکدم بنوشدم به دم در دم به دم در دم به دم
کرد عیسی مرده را زنده به دَمآن دم ما بود آن دم از قدم
از دم عیسی اگر یابی دمیدم به دم در دم به دم در دم به دم
گر دمی با همدمی باشی به هملذتی یابی ز همدم دم به دم
بشنو آن دم را غنیمت می شماردمه به دم در دم به دم در دم به دم
دمبدم دم می زند رند از ندمتا چرا همدم نشد با جام جم
تو غنیمت دان دمی گر یافتیدم به دم در دم به دم در دم به دم
تا کی آخر از وجود و از عدموز خیالات محال بیش و کم
این و آن بگذار و می گو دم به دمدم به دم در دم به دم در دم به دم
بی نوایانیم در ملک عدموز نوای بی نوائی محتشم
همدم جامیم و با ساقی حریفدم به دم در دم به دم در دم به دم
رو فنا شو از وجود و از عدمتا حجاب تو نماند بیش و کم
با موحد گر دمی همدم شویدم به دم در دم به دم در دم به دم
ماضی و مستقبل ای صاحب کرماز کرم بگذار ایشان را به هم
حالیا با حال خوش یک دم برآدم به دم در دم به دم در دم به دم
یکدمی گر بار یابی در حرمباش محرم تا که باشی محترم
گر دمی محرم شوی با محرمیدم به دم در دم به دم در دم به دم
نعمت الله است در عالم علمواقفست او از حدوث و از قدم
دمبدم گوید که ای همدم بگودم به دم در دم به دم در دم به دم
همدم جامیم و با همدم به هماین چنین همدم که دیده دم به دم
یار همدم گرد می یابی چو مادم به دم در دم به دم در دم به دم