گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴

سالها در سفر به سر گشتیمعاشقانه به بحر و بر گشتیم
تا ببینیم نور دیدهٔ خودپای تا سر همه نظر گشتیم
گرد بر گرد نقطهٔ وحدتهمچو پرگار پی سپر گشتیم
عاشق و مست و لاابالی واردر پی دوست در به در گشتیم
ظاهر و باطن جهان دیدیممعنی خاص هر صُور گشتیم
بی خبر طالب همی بودیمتا که از خویش باخبر گشتیم
یار ما بود عین ما به یقینما بدین معرفت سمر گشتیم
او شکر بود و جان من چون گلما به هم همچو گلشکر گشتیم
آفتاب جمال او دیدیمباز تابنده چون قمر گشتیم
کُشتگان بلای غم بودیمزنده و شادمان دگر گشتیم
پا نهادیم بر سر کونیندر همه حال معتبر گشتیم
غرقه اندر محیط عشق شدیمواصل مخزن گهر گشتیم
نعمت الله را عیان دیدیمعین توحید را بصر گشتیم