بخش ۶۳ - اشارت به بت
بت ترسا بچه نوری است باهرکه از روی بتان دارد مظاهر
کند او جمله دلها را وشاقیگهی گردد مغنی گاه ساقی
زهی مطرب که از یک نغمهٔ خوشزند در خرمن صد زاهد آتش
زهی ساقی که او از یک پیالهکند بیخود دو صد هفتاد ساله
رود در خانقه مست شبانهکند افسون صوفی را فسانه
وگر در مسجد آید در سحرگاهبنگذارد در او یک مرد آگاه
رود در مدرسه چون مست مستورفقیه از وی شود بیچاره مخمور
ز عشقش زاهدان بیچاره گشتهز خان و مان خود آواره گشته
یکی مؤمن دگر را کافر او کردهمه عالم پر از شور و شر او کرد
خرابات از لبش معمور گشتهمساجد از رخش پر نور گشته
همه کار من از وی شد میسربدو دیدم خلاص از نفس کافر
دلم از دانش خود صد حجب داشتز عجب و نخوت و تلبیس و پنداشت
درآمد از درم آن مه سحرگاهمرا از خواب غفلت کرد آگاه
ز رویش خلوت جان گشت روشنبدو دیدم که تا خود چیستم من
چو کردم در رخ خوبش نگاهیبرآمد از میان جانم آهی
مرا گفتا که ای شیاد سالوسبه سر شد عمرت اندر نام و ناموس
ببین تا علم و زهد و کبر و پنداشتتو را ای نارسیده از که واداشت
نظر کردن به رویم نیم ساعتهمیارزد هزاران ساله طاعت
علیالجمله رخ آن عالمآرایمرا با من نمود آن دم سراپای
سیه شد روی جانم از خجالتز فوت عمر و ایام بطالت
چو دید آن ماه کز روی چو خورشیدبریدم من ز جان خویش امید
یکی پیمانه پر کرد و به من دادکه از آب وی آتش در من افتاد
کنون گفت از می بیرنگ و بیبوینقوش تختهٔ هستی فرو شوی
چو آشامیدم آن پیمانه را پاکدر افتادم ز مستی بر سر خاک
کنون نه نیستم در خود نه هستمنه هشیارم نه مخمورم نه مستم
گهی چون چشم او دارم سری خوشگهی چون زلف او باشم مشوش
گهی از خوی خود در گلخنم منگهی از روی او در گلشنم من