بخش ۶۲ - تمثیل در اطوار سیر و سلوک
بود محبوس طفل شیرخوارهبه نزد مادر اندر گاهواره
چو گشت او بالغ و مرد سفر شداگر مرد است همراه پدر شد
عناصر مر تو را چون ام سفلی استتو فرزند و پدر آبای علوی است
از آن گفته است عیسی گاه اسراکه آهنگ پدر دارم به بالا
تو هم جان پدر سوی پدر شوبدر رفتند همراهان بدر شو
اگر خواهی که گردی مرغ پروازجهان جیفه پیش کرکس انداز
به دونان ده مر این دنیای غدارکه جز سگ را نشاید داد مردار
نسب چبود تناسب را طلب کنبه حق رو آور و ترک نسب کن
به بحر نیستی هر کو فرو شد«فلا انساب» نقد وقت او شد
هر آن نسبت که پیدا شد ز شهوتندارد حاصلی جز کبر و نخوت
اگر شهوت نبودی در میانهنسبها جمله میگشتی فسانه
چو شهوت در میانه کارگر شدیکی مادر شد آن دیگر پدر شد
نمیگویم که مادر یا پدر کیستکه با ایشان به عزت بایدت زیست
نهاده ناقصی را نام خواهرحسودی را لقب کرده برادر
عدوی خویش را فرزند خوانیز خود بیگانه خویشاوند خوانی
مرا باری بگو تا خال و عم کیستوز ایشان حاصلی جز درد و غم چیست
رفیقانی که با تو در طریقاندپی هزل ای برادر هم رفیقاند
به کوی جد اگر یک دم نشینیاز ایشان من چه گویم تا چه بینی
همه افسانه و افسون و بند استبه جان خواجه کاینها ریشخند است
به مردی وارهان خود را چو مردانولیکن حق کس ضایع مگردان
ز شرع ار یک دقیقه ماند مهملشوی در هر دو کون از دین معطل
حقوق شرع را زنهار مگذارولیکن خویشتن را هم نگهدار
زر و زن نیست الا مایهٔ غمبه جا بگذار چون عیسی مریم
حنیفی شو ز هر قید و مذاهبدرآ در دیر دین مانند راهب
تو را تا در نظر اغیار و غیر استاگر در مسجدی آن عین دیر است
چو برخیزد ز پیشت کسوت غیرشود بهر تو مسجد صورت دیر
نمیدانم به هر حالی که هستیخلاف نفس کافر کن که رستی
بت و زنار و ترسایی و ناقوساشارت شد همه با ترک ناموس
اگر خواهی که گردی بندهٔ خاصمهیا شو برای صدق و اخلاص
برو خود را ز راه خویش برگیربه هر لحظه درآ ایمان ز سر گیر
به باطن نفس ما چون هست کافرمشو راضی به دین اسلام ظاهر
ز نو هر لحظه ایمان تازه گردانمسلمان شو مسلمان شو مسلمان
بسا ایمان بود کز کفر زایدنه کفر است آن کز او ایمان فزاید
ریا و سمعه و ناموس بگذاربیفکن خرقه و بربند زنار
چو پیر ما شو اندر کفر فردیاگر مردی بده دل را به مردی
به ترسازاده ده دل را به یک بارمجرد شود ز هر اقرار و انکار