بخش ۵۲ - اشارت به زلف
حدیث زلف جانان بس دراز استچه میپرسی از او کان جای راز است
مپرس از من حدیث زلف پرچینمجنبانید زنجیر مجانین
ز قدش راستی گفتم سخن دوشسر زلفش مرا گفتا فروپوش
کژی بر راستی زو گشت غالبوز او در پیچش آمد راه طالب
همه دلها از او گشته مسلسلهمه جانها از او بوده مقلقل
معلق صد هزاران دل ز هر سونشد یک دل برون از حلقهٔ او
گر او زلفین مشکین برفشاندبه عالم در یکی کافر نماند
وگر بگذاردش پیوسته ساکننماند در جهان یک نفس مؤمن
چو دام فتنه میشد چنبر اوبه شوخی باز کرد از تن سر او
اگر ببریده شد زلفش چه غم بودکه گر شب کم شد اندر روز افزود
چو او بر کاروان عقل ره زدبه دست خویشتن بر وی گره زد
نیابد زلف او یک لحظه آرامگهی بام آورد گاهی کند شام
ز روی و زلف خود صد روز و شب کردبسی بازیچههای بوالعجب کرد
گل آدم در آن دم شد مخمرکه دادش بوی آن زلف معطر
دل ما دارد از زلفش نشانیکه خود ساکن نمیگردد زمانی
از او هر لحظه کار از سر گرفتمز جان خویشتن دل برگرفتم
از آن گردد دل از زلفش مشوشکه از رویش دلی دارد بر آتش