بخش ۱۱ - قاعدهٔ تفکر در آفاق
مشو محبوس ارکان و طبایعبرون آی و نظر کن در صنایع
تفکّر کن تو در خلق سماواتکه تا ممدوح حقّ گردی در آیات
ببین یک ره که تا خود عرشِ اعظمچگونه شد محیطِ هر دو عالم
چرا کردند نامش عرش رحمان؟چه نسبت دارد او با قلب انسان؟
چرا در جنبشند این هر دو مادامکه یک لحظه نمیگیرند آرام
مگر دل مرکز عرش بسیط استکه این چون نقطه وان دورِ محیط است
برآید در شبانروزی کم و بیشسراپای تو عرش ای مرد درویش
از او در جنبش اجسامِ مدوّرچرا گشتند؟ یک ره نیک بنگر
ز مشرق تا به مغربهمچو دولابهمی گردند دائم بیخور و خواب
به هر روز و شبی این چرخ اعظمکند دور تمامی گردِ عالم
وز او افلاکِ دیگر هم بدین سانبه چرخ اندر همی باشند گردان
ولی برعکس دور چرخ اطلسهمیگردند این هشتِ مُقَّوَس
معدّل کرسی ذات البروج استکه آن را نه تفاوت نه فروج است
حمل با ثور و با جوزا و خرچنگبر او بر همچو شیر و خوشه آونگ
دگر میزان عقرب پس کمان استز جدی و دلو و حوت آنجا نشان است
ثوابت یک هزار و بیست و چارندکه بر کرسی مقام خویش دارند
به هفتم چرخ، کیوان پاسبان استششم برجیس را جا و مکان است
بود پنجم فلک مرّیخ را جایبه چارم آفتابِ عالم آرای
سیم زهره، دوم جای عطارِدقمر بر چرخ دنیا گشت وارد
زحل را جدی و دلو و مشتری بازبه قوس و حوت کرد انجام و آغاز
حمل با عقرب آمد جای بهراماسد خورشید را شد جای آرام
چو زهره ثور و میزان ساخت گوشهعطارد رفت در جوزا و خوشه
قمر خرچنگ را همجنس خود دیدذنب چون راس شد یک عقده بگزید
قمر را بیست و هشت آمد منازلشود با آفتاب آنگه مقابل
پس از وی همچو عُرْجونِ قدیم استز تقدیر عزیزی کو علیم است
اگر در فکر گردی مرد کاملهر آیینه که گویی نیست باطل
کلام حقّ همی ناطق بدین استکه باطل دیدن از ظنّ الذین است
وجود پشّه دارد حکمت ای خامنباشد در وجود تیر و بهرام؟
ولی چون بنگری در اصل این کارفلک را بینی اندر حکم جبّار
منجّم چون ز ایمان بینصیب استاثر گوید که از شکلِ غریب است
نمیبیند مگر کاین چرخ اخضربه حکم و امر حق گشته مسخر