گنج

شمارهٔ ۹۶

وصلست و هجر، آنچه بهست اختیار کندانی که وقت می گذرد عزم کار کن
اول چو چرخ گرد زمین و زمان برآیوآنگه چو قطب گرد خود آخر مدار کن
گیتی شکارگاه سعادت نهاده اندای باز چشم دوخته، دولت شکار کن
عالم پر از گلست ز عکس جمال دوستروی همه ببین {و} ورا اختیار کن
ای مفلس دریده گریبان ترا که گفتدامن فرو گذار و تعلق بِخار کن
خرگه زدی برای اقامت دراو ولیکجای تو نیست خیمه فروگیر و بار کن
از آب چشم خاک ره دوست ساز گلهر رخنه یی که در دل تست استوار کن
روز وصال در همه ایام سایرستآن روز را تو چون شب قدر انتظار کن
ای یار ناگزیر که جان چون تو دوست نیستبا دوستان خویش مرا نیز یار کن
هرچند عاشقان تو نایند در شماردر دفتر حسابم ازیشان شمار کن
جام وصالت از همه عشاق باز ماندیک جرعه زآن نصیب من خاکسار کن
خواهم که در ره تو شوم کشته چون حسینبا من کنون معامله حلاج وار کن
آن ساعتی که باز رهانی مرا ز مناز زلف خود رسن، ز قد خویش دار کن
گر چنگ من بدامن وصلت رسد شبیدستم، چنانکه چشم امیدم، چهار کن
بسیار در منازل هجرت دویده ایموقتست، بر جنیبت وصلم سوار کن