گنج

شمارهٔ ۹۷

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: انبینیازمکن۲۰ بیت
ایا سلطان ترا بنده ز سلطان بی‌نیازم کنز خسرو فارغم گردان و از خان بی‌نیازم کن
ز سلطان بی‌نیازی نیست در دنیا توانگر رابه من ده ملک درویشی ز سلطان بی‌نیازم کن
چو شطرنج از پی بازی‌ست هر شاهی که می‌بینممریز آب رخم را و ز شاهان بی‌نیازم کن
امیران همچو گرگان و رعیت گوسپندانْشانسگ درگاه خویشم خوان ز گرگان بی‌نیازم کن
اگر چون بحر عمّانند هر یک معدن لؤلؤمرا لؤلؤ نمی‌باید ز عمّان بی‌نیازم کن
وگر دریای فیّاضند وقت خود از آن دریاز فیضت قطره‌ای بر من بیفشان بی‌نیازم کن
همه از ضعف ایمان است بر غیر اعتماد مناز این کافردلان یارب به ایمان بی‌نیازم کن
جهان مأوای انسان است در وی نیک و بد باشدز بد مستغنی‌ام دار و ز نیکان بی‌نیازم کن
برای زندگیِ تن نخواهم منّتِ جان رابه عشقم زنده‌دل گردان و از جان بی‌نیازم کن
مرا از بهر تن باید که نانی باشد اندر کفز جانم بار تن برگیر و از نان بی‌نیازم کن
طمع دردی‌ست در انسان که باشد مال درمانشببر این درد را از من ز درمان بی‌نیازم کن
همه رنگ است و بو دنیا زنان را شاید این معنیز ننگ شرکت ایشان چو مردان بی‌نیازم کن
ز حرص آدمی یارب زمین انبار موران شدتو از انبار این موران چو مرغان بی‌نیازم کن
قناعت مصر ملک است و جهان مانند کنعانیچو یوسف ملک مصرم ده ز کنعان بی‌نیازم کن
ندیدم نعمت از اخوان و بر نعمت حسد دیدمبه حقّ سورهٔ یوسف ز اخوان بی‌نیازم کن
عطای توست چون باران سخاشان هست چون شبنمبلی از منّتِ شبنم به باران بی‌نیازم کن
چو از اقرانِ صاحب‌نفس نقصان است حالم رابه درویشانِ صاحب‌دل از اقران بی‌نیازم کن
منم مانند خاقانی و روم امروز شروانمبه تبریزم فگن یارب ز شروان بی‌نیازم کن
نگفتم همچو خاقانی ثنای هیچ خاقانیتو از گنج عطای خود ز خاقان بی‌نیازم کن
دلِ دنیاطلب کور است هان ای سیف فرغانیبگو در راه دین یارب ز کوران بی‌نیازم کن