شمارهٔ ۶۵
ای پسر انده دنیا بدل شاد مگیربنده او شو و غم در دل آزاد مگیر
برو از شام سوی مکه ببین شهر ثموددر بنا کردن خانه صفت عاد مگیر
ای تو از بهر بریشم زده در دنیا چنگگر نه ای نای برو از دم او باد مگیر
دادهٔ خویش چو می بازستاند ایامدست بگشای و بده و آنچه بتو داد مگیر
برتر از صدرالوفی بدرم وقت کرممنشین زیر کس و خانه آحاد مگیر
مال و جاه از پی آنست که خیری بکنیچون بکعبه نخوهی شد شتر و زاد مگیر
زاد ره ساز و بدرویش بده فضلهٔ مالحق مسکین برسان وآنکه ز تو زاد مگیر
هرگز اولاد {تو} بعد از تو غم تو نخورندزر بشادی خور و در دل غم اولاد مگیر
مال شیرین و تویی خسرو و فرهاد فقیرسوی شیرین ره آمد شد فرهاد مگیر
من چو استاد خرد می دهمت چندین پندمنع بی وجه مکن نکته بر استاد مگیر
سیف فرغانی در شعر اگرت گوید وعظوعظ او گوش کن و شعر ورا باد مگیر