شمارهٔ ۶
حسن آن صورت از صفت بدرستکه بمعنی ز جمله خوبترست
روی حرفی ز حسن او دیدماز معانی درو بسی صورست
سور مصحف نکویی راهمچو الحمد سرور سورست
ای ز روی تو حسن را زینتحسن از آن روی در جهان سمرست
از دو عالم مرا تویی مقصودغرض آدمی ز کان گهرست
زین صدفها امید من لولوستزین قصبها مراد من شکرست
از تجلی تو منم آگاهذره {را} از طلوع خور خبرست
نظری بر چو من گدا اندازکه نه هر عاشقی توانگرست
ذره گر چند هست خوار و حقیرهم درو آفتاب را نظرست
گرچه خفتن طریق عاشق نیستکو بشب همچو روز در سهرست
آستان تو عاشقان تراهمچو گردن مدام زیر سرست
خانه عشق حصن ربانیستهر که در وی نشست بی خطرست
بخورد همچو گوسپندش گرگهرکه زین خانه همچو سگ بدرست
عاشق تو بپای همت رفتطیران مرغ را ببال و پرست
وقت بی ناله نیست عاشق راشب و روز این خروس را سحرست
خویشتن را بعشق بشکستمکه هزیمت درین وغا ظفرست
هرکجا عشق تو نزول کندجان عاشق کمینه ماحضرست
مرد کز خوان عشق قوت نیافتبهر نان همچو گاو برزگرست
در رهت بهر خون شدن جاناهمه احشای اهل دل جگرست
از برای سرادق عشقتعرصه هر دو کون مختصرست
هر کجا عشق تو تویی آنجاعشق تو چون تو میوه را زهرست
دایم از حسرت گل رویتمیوه نالان چو مرغ بر شجرست
ملک از سوز عشق بهره نداشتکین نمک در خمیر بوالبشرست
تا نفس هست سیف فرغانیجهد می کن که جهد را اثرست
هیچ بی ذکر دوست شعر مگویسکه بر روی زر جمال زرست