شمارهٔ ۴۱
حسن هرجا که در جهان برودعشق در پی چو بیدلان برود
حسن هرجا به دلستانی رفتعشق بر کف نهاده جان برود
حسن لیلیصفت چو حکمی کردعشق مجنون سلب بر آن برود
در پی حسن دلربا هر روزعشق بیبال جانفشان برود
گر تو شرح کتاب حسن کنیمهر و مه چون ورق در آن برود
هرچه در مکتب خبر علم استجمله بر تختهٔ عیان برود
نقطهٔ عشق اگر پذیرد بسطبت به مسجد فغانکنان برود
عشق خورشید و بود ما سایه استهرکجا این بیاید آن برود
سر عشقم چو بر زبان آمدگر بگویم مرا زبان برود
ره نورد بیان چو سر بکشدترسم از دست من عنان برود
به سخن گفتم از دل تنگمانده حسن دلستان برود
بر من این داغ از آتش عشقستکه به آب از من این نشان برود
دل که فرمانش بر جهان برودکرد حکمی که جان بر آن برود
گرد میدان انفس و آفاقهمچو گویی به سر دوان برود
از نشانهای او دلست آگاههرکجا دل دهد نشان برود
طالب دوست در پی رنگیراست چون سگ به بوی نان برود
مرکب شوق را چو بستی نعلبرکند میخ و آنچنان برود
که تو {تا} از مکان شوی بیروناو به سرحد لامکان برود
بر براق طلب چو بنشینیبا تو مطلوب همعنان برود
از زمین خودی چو برخیزیدر رکاب تو آسمان برود
آن زمان در کنار وصل آییکه تویی تو از میان برود
آفتابی که عرش ذرهٔ اوستدر دل تنگت آن زمان برود
این ره کعبه نیست کاندر ویکس بیاری کاروان برود
مرد با زاد ناتوانی خویشتا به جایی که میتوان برود
هرکه در سر هوای او داردپایش ار بشکنی به جان برود
طلبی میکند و گر نرسدمقبل آن کس که اندر آن برود
پای اگر زآستان درون بنهدهمچنین سر بر آستان برود
هم درین درد جان به دوست دهدهم درین کار از جهان برود
مرد این ره ز چشم نامحرمروی پوشیده چون زنان برود
سیف فرغانی آن رود این راهکآشکار آید و نهان برود