گنج

شمارهٔ ۴۰

وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)قافیه: انبود۳۸ بیت
در عجبم تا خود آن زمان چه زمان بودکآمدن من بسوی ملک جهان بود
بهر عمارت سعود را چه خلل شدبهر خرابی نحوس را چه قران بود
بر سرخاکی که پایگاه من و تستخون عزیزان بسان آب روان بود
تا کند از آدمی شکم چو لحد پرپشت زمین همچو گور جمله دهان بود
این تن آواره هیچ جای نمی رفتبهر امان، کاندر او نه خوف بجان بود
آب بقا از روان خلق گریزانباد فنا از مهب قهر وزان بود
ظلم بهر خانه لانه کرده چون خطافعدل چو عنقا ز چشم خلق نهان بود
رایت اسلام سرشکسته ازیرادولت دین پیر و بخت کفر جوان بود
بر سر قطب صلاح کار نمی گشتچرخ که گویی مدبرش دبران بود
مردم بی عقل و دین گرفته ولایتحال بره چون بود چو گرگ شبان بود
بنگر و امروز بین کزآن کیانستملک که دی و پریر از آن کیان بود
قوت شبانه نیافت هر که کتب خواندملک سلاطین بخورد هر که عوان بود
ملک شیاطین شده بظلم و تعدیآنچه بمیراث از آن آدمیان بود
آنکه بسر بار تاج خود نکشیدیگرد جهان همچو پای کفش کشان بود
گشته زبون چون اسیر هیچ کسان راهر که باصل و نسب امیر کسان بود
نفس نکو ناتوان و در حق مردمنیک نمی کرد هرکرا که توان بود
هرکه صدیقی گزید دوستی اوسود نمی کرد و دشمنیش زیان بود
تجربه کردیم تا بدیش یقین شدهرکه کسی را بنیکوییش گمان بود
سر که کند مردمی فتاده ز گردننان که خورد آدمی بدست سگان بود
دل ز جهان سیر گشته چون وزغ از آبخون جگر خورده هرکرا غم نان بود
همچو مرض عمر رنج خلق ولکنمرگ ز راحت بخلق مژده رسان بود
زر و درم چون مگس ملازم هر خسدر و گهر چون جرس حلی خران بود
من بزمانی که در ممالک گیتیهر که بتر پیشوای اهل زمان بود
شرع الاهی و سنت نبوی راهرکه نکرد اعتبار معتبر آن بود
نیک نظر کردم و بهر که ز مردمچشم وفا داشتم بوعده زبان بود
ناخلف و جلف و خلف عادت ایشانمادر ایام را چنین پسران بود
آب سخاشان چو یخ فسرده و هردمجام طربشان بلهو جرعه فشان بود
کرده باقلام بسط ظلم ولیکندست همه بهر قبض همچو بنان بود
زاستدن نان و آب خلق چو آتشسرخ بروی و سیاه دل چو دخان بود
شعر که نقد روان معدن طبعستبر دل این ممسکان بنسیه گران بود
بوده جهان همچو باغ وقت بهارانما چو بباغ آمدیم فصل خزان بود
از پی آیندگان ز ماضی {و} حالیگفتم و تاریخ آن فساد زمان بود
هفتصد و سه سال بر گذشته ز هجرتروز نگفتیم و لیل، مه رمضان بود
مسکن من ملک روم مرکز محنتآقسرا شهر و خانه دار هوان بود
حمد خداوند گوی سیف و همی کنشکر که نیک و بد جهان گذران بود
سغبهٔ ملکی مشو که پیشتر از توهمچو زن اندر حباله دگران بود
همچو پیمبر نظر نکرد بدنیادیده ور {ی} کو بآخرت نگران بود
در نظر اهل دل چگونه بود مردآنکه بدنیاش میل همچو زنان بود