شمارهٔ ۳۹
کم خور غم تنی که حیاتش بجان بودچیزی طلب که زندگی جان بآن بود
هیچش ز تخم عشق معطل روا مدارتا در زمین جسم تو آب روان بود
آنکس رسد بدولت وصی که مر وراروح سبک ز بار محبت گران بود
چون استخوان مرده نیاید بهیچ کارعشقی که زنده یی چو تواش در میان بود
معشوق روح بخش باول قدم چو مرگاز هفت عضو هستی تو جان ستان بود
آخر بعشق زنده کند مر ترا که اوستکآب حیات از آتش عشقش روان بود
از تو چه نقشهاست در آیینهٔ مثالدیدند و گر تو نیز ببینی چنان بود
این حرف خوانده ای تو که بر دفتر وجودلفظیست صورت تو که معنیش جان بود
با نور چشم فهم تو پنهان لطیفه ییستجان تو آیتیست که تفسیرش آن بود
ای دل ازین حدیث زبان در کشیده بهخود شرح این حدیث چه کار زبان بود
خود را مکن میان دل و خلق ترجمانتا سر میان عشق و دلت ترجمان بود