شمارهٔ ۴۲
چو دل عاشق روی جانان شوددل از نور او سر به سر جان شود
از آثار عشقش نباشد عجباگر کافر دین مسلمان شود
گر از پرده پیدا کند {آن} دو رخجهان چارسو یک گلستان شود
به شب گر ببیند رخ دوست ماهچو استاره در روز پنهان شود
ز عاشق نماند به جز سایهایچو خورشید عشق تو تابان شود
نه هر کو سخنهای عشّاق خواندبه اوصاف مانند ایشان شود
اگرچه خضر آب حیوان خوردکجا اشک او آب حیوان شود
تو خود را اگر نام موسی کنیکی اندر کفت چوب ثعبان شود
چو گاوان کشد روزها آدمیبسی رنج تا گندمی نان شود
اگر دیو خاتم به دست آوردبه رتبت کجا چون سلیمان شود
در این ره تو را زاد جان است و بسدرین حج سمعیل قربان شود
همه آبادانی عالم رواستگر از بهر این گنج ویران شود
گر این درد باشد در اجزای خاکزمین آسمانوار گردان شود
در این راه عاشق قرین بلاستبرای زدن گو به میدان شود
تو بر خویشتن کار دشوار کنچو خواهی که دشوارت آسان شود
بلاهای او را قدم پیش نهوگرچه سرت در سر آن شود
حمل را چه طاقت بود چون اسدز گرمی خورشید بریان شود
ترا دشمن و دوست نیک است و نیککه تعبیر احوال از ایشان شود
به نیکی اگر مصر معمور شدبه تنگی کجا کعبه ویران شود
کسی کِش زلیخا بود دوستدارچو یوسف به تهمت به زندان شود
به خنده درآید لب وصل دوستچو محزونی از شوق گریان شود
اگر عشق دعوت کند آشکاربسی کفر بینی که ایمان شود
تمنای این کار در سیف هستگدا عزم دارد که سلطان شود