شمارهٔ ۱۲۸
گر خوهی ای محتشم کز جمع درویشان شویترک خود کن تا تو نیز از زمرهٔ ایشان شوی
رو به دست عشق زنجیر ادب بر پای نهوآنگه این در زن که اندر حلقهٔ مردان شوی
گر وصال دوست خواهی دوست گردی عاقبتهرچه اول همتت باشد به آخر آن شوی
مردم بیعشق مارند و جهان ویرانهایدل به عشق آباد کن تا گنج این ویران شوی
عشق سلطان است و بیعدلی او شهری خرابملک این سلطان شو ار خواهی که آبادان شوی
عشق سلطانی و دنیا داشتن نان جستن استای گدای نانطلب میکوش تا سلطان شوی
بهر تو جای دگر تخت شهی آراستهتو برآنی تا در این ویرانهدِه دهقان شوی
چون چنین اندر شکم دارد ترا این نَفْسِ توتا نزایی نوبتی دیگر کجا انسان شوی
تا چو شمع از آتش عشقش نریزی آب چشمباد باشد حاصلت با خاک اگر یکسان شوی
هستی خود را چو عود از بهر این مجلس بسوزتا همه دل نور گردی تا همه تن جان شوی
خویشتن را حبس کن در خانهٔ ترک مرادگر به تن رنجور باشی ور به دل نالان شوی
عاقبت چون یوسف اندر ملک مصر و مصر ملکعزتی یابی چو روزی چند در زندان شوی
گر ز خار هجر گریی سیف فرغانی چو ابراز نسیم وصل روزی همچو گل خندان شوی