شمارهٔ ۱۲۷
ملک دنیا و مردمان در ویگور خانه است و مردگان در وی
نیست بستان تو مباش در اوهست زندان تو ممان در وی
هرکرا دل در او قرار گرفتگرچه زنده است نیست جان در وی
این جهان بر مثال مرداریستاوفتاده بسی سگان در وی
آدمی زاده چون خورد چیزی؟که سگان را دهان بود در وی
گوشتی لاغرست و چندین سگزده چون گربه ناخنان در وی
عدل را ساق لاغرست ولیکظلم را فربهست ران در وی
اندرین آزمون سرا ای پیرطفل بودی شدی جوان در وی
چشم بگشا ببین که نامده ایبهر بازی چو کودکان در وی
خاک دنیاست چون وحل، زنهارمرکب خویشتن مران در وی
اندرین غبر هیچ آب مخورکه گلوگیر گشت نان در وی
آرزوها نوالهٔ چربستنیست چون پیه استخوان در وی
گرچه شیرین بود چو نوش کنینیش بینی بسی نهان در وی
عرصهٔ ملک پر ز دیو شده استنیست از آدمی نشان در وی
همه را یک سر و دو رو دیدمآزمودم یکان یکان در وی
جمله از بهر لقمه یی چو سگاندشمنانند دوستان در وی
چون زر کم عیار قلب آمدهر کرا کردم امتحان در وی
اهل معنی در او نه و مردانصورت آرای چون زنان در وی
شد بدی عام آن چنان که دمینیک بودن نمی توان در وی
زندگانی عذاب و غیر از مرگزنده را راحتی مدان در وی
تن او را تعب نیامد کمچون کسی بیش کند جان در وی
منشین بر زمین او که چو ابرسیل بارست آسمان در وی
موج افگنده شور در دریاتو چو کشتی شده روان در وی
بر تو از غرق نیستم ایمنکه ز بار خودی گران در وی
بر بساط زمین که از پی ملکخسروان باختند جان در وی
دیدم از اسب دولت افتادهمات گشته بسی شهان در وی
صاحب تیغ و تیر را که بجنگنکشیدی کسی کمان در وی
سپر از روی دور کن بنگرزده رمح اجل سنان در وی
از جهان رفت سیف فرغانیماند اشعار ازو نشان در وی