گنج

شمارهٔ ۱۱۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: رسایه۴۰ بیت
زهی ز طرهٔ تو آفتاب در سایهبپیش پرتو روی تو ماه و خور سایه
هوای عشق ترا مهر و ماه چون ذرهدرخت لطف ترا هر دو کون در سایه
بنزد عقل چو خورشید روشن است که نیستکسی بقامت و بالای تو مگر سایه
چو سایه بر من بی نور افگنی گویندکه آفتاب فگندست سایه بر سایه
چنان گرفت جهان نور آفتاب رختکه بر زمین نفتد بعد ازین دگر سایه
چو تاب مهر تو چون ریسمان گرفت بدلچو شمع نور شد از پای تا بسر سایه
ز تاب و پرتو رویت در آب و خاک کندگر آفتاب نباشد همان اثر سایه
چو خواست کز من شیرین سخن برآرد شورنبات خط تو افگند بر شکر سایه
چه گرد نان که کله زیر پایت اندازندچو افگند سر زلف تو بر کمر سایه
ز بهر آنکه نهی پای بر گهر در راهچو آفتاب کند خاک را گهر سایه
ز روز اول هستند روشن و تاریکز روی و موی تو گر آفتاب و گر سایه
باعتدال شود چون هوای فصل ربیعاگر بیفگنی از لطف بر سقر سایه
تو آفتاب جمالی و لطف تو چون ابرکه او دریغ ندارد ز خشک و تر سایه
تو آفتاب زمینی و گر خوهی ندهدبآسمان و بماه از تو زیب و فر سایه
ز پرتو تو چو خورشید ذره را باشدمدام در شب تاریک جلوه گر سایه
ز تاب مهر تو در روی ذره‌های حقیرچو آفتاب کند بعد ازین نظر سایه
رقیب آمد و افگند سایه بر سر توتو آفتاب رخی دور کن ز سر سایه
که ماه روشن بر آسمان گرفته شودزمین تیره چو افگند بر قمر سایه
مفر من در تست آنچنانک مردم رادر آفتاب تموزی بود مفر سایه
چو من بپای طلب گرد کوی عشق بسیبجست و جوی تو می گشت دربدر سایه
چو یافت بوی تو در خانه‌های درویشاندگر نمی رود از خانه‌ها بدَر سایه
از آفتاب فراقت چو خاک گرم شدممراست ز ابر وصال تو منتظر سایه
دلم ز دیدن غیر تو کور شد چو فگندمرا غشاوهٔ عشق تو بر بصر سایه
تو ساکنی و من اندر پی تو سرگردانبلی درخت مقیمست و در سفر سایه
ز نور مهر تو بی بهره بود دل زآن سانکز تاب طلعت خورشید بی خبر سایه
بزیر سایهٔ زلفت مقام ساخت کنونچنانکه زیر درختان کند مقر سایه
ز ابر محنت طوفان غم اگر خواهیبرو ببار که نگریزد از مطر سایه
تو در گشاده ای و من چو حلقه مانده بروناز آنکه نبود چون باد پرده در سایه
نظر کنم بتو از روزن آنچنانکه کندبآفتاب نظر از شکاف در سایه
مکن تواضع با عاشقان خود زنهارایا ز طره تو آفتاب در سایه
چو آفتاب نماید بسوی پستی میلکند بلندی با اصل خویش هر سایه
اگر تو تیغ زنی با مه ستاره حشمچو آفتاب ز ذره کند حشر سایه
سزد که عاشق بر خاک زر فشاند و سیمکه تا فتد ز تو بر روی سیم و زر سایه
بقدر خویش کند هرکسی ترا خدمتز برگ میوه طمع نیست وز زُهر سایه
در آفرینش هر عین را جدا اثری استچو آفتاب ندیدی همی نگر سایه
فشاند میوه تر شاخ بارور در باغفگند بر سر ره بید بی هنر سایه
چو بر درت من بی برگ سایه یی گردموگرچه نیست مراد کس از شجر سایه
قبول کن ز من این بیتها که نزد کرامبجایِ بر بوَد از بید بی ثمر سایه
بنور ماه جمالت چو پرتو خورشیدبشرق و غرب رسد از من این قدر سایه
نخواستم که رسد تیغ آفتاب بتوبپیش ماه رخت ساختم سپر سایه