گنج

شمارهٔ ۱۱۶

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: راینه۳۶ بیت
ای ز عکس روی تو چون مه منور آینهآن چنان رو را نشاید جز مه و خور آینه
ای ز تاب حسن تو آیینه صورت آفتابوز فروغ روی تو خورشید پیکر آینه
من همی گویم چو رویت در دو عالم روی نیستتا مرا باور کنی برگیر و بنگر آینه
پیش روی تو که آب از لطف دارد، می کنداز خوی خجلت زمین خشک را تر آینه
از ملاقات رخت شاید که ماند بعد ازینسرخ رو همچون شفق تا صبح محشر آینه
گرچه دودش برنمی آید ز سوز عشق توآتش اندر سینه دارد همچو مجمر آینه
معدن حسنی و از تأثیر خورشید رختهمچو خاک کان شود یک روز گوهر آینه
آینه از روح باید کرد رویت را ازآنکبر نتابد پرتو روی ترا هر آینه
آب روی تو ببیند در رخت از روشنیبا رخ و روی تو کس را نیست در خور آینه
بهر روی تو به جز آیینهٔ چینی مهردیدم اندر روم لایق نیست دیگر آینه
چون تو در رویش نظر کردی ببیند بعد ازینچون عروسان پشت خود در زر و زیور آینه
پستهٔ تنگت تبسم کرد چون آیینه دیدهمچو اجزای قصب شد پر ز شکر آینه
شاید ار در وصف چون تو شکرستانی شودبعد ازین ای دوست چون طوطی سخنور آینه
گفت خواهد چون مؤذن ای امام نیکوانپیش نقش روی تو الله اکبر آینه
چون رخ تو کی شود حاصل مر او را آب لطفور چو آهن سرخ رو گردد در آذر آینه
زیر پای رخش آهن سم تو گیرد چو نعلعاشق سرگشته را گر رو بود در آینه
عشق از آن سان محو گردانید رسمم را که منمی نبینم روی خود گر بنگرم در آینه
عاشق رویت بِدَم آیینه‌ها روشن کندوز دم این دیگران گردد مکدر آینه
گرچه شاهان بنده داری رو ز درویشان متابگرچه زر دارد نسازد زو توانگر آینه
آینه از زر توان کرد از پی زینت ولیکبهر رو دیدن نشاید کردن از زر آینه
غرهٔ روز رخت چون پرتویی بر وی فگندهر شبی چون ماه نو گردد فزون تر آینه
آفتاب رویت ار تابان شود محتاج نیستصبح اگر دیگر برون آرد ز خاور آینه
تا تو پیدا آمدی ما را دگر حکمی نماندتو نمودی روی و پنهان شد سراسر آینه
کی بود زیبا چو رنگ روی غمخواران توگر بآب زر کسی صورت کند بر آینه
زاغ اگر بر اوج تو بالی زند روزی شودبر جناحش چون دم طاووس هر پر آینه
صورت احوال خود زین شعر کردم بر تو عرضداشتم خورشید را اندر برابر آینه
چون خضر آب حیات عشق تو خوردم، سزدگر بسازم بهر تو همچون سکندر آینه
گر تو بی آیینه رو بنموده ای عشاق رابعد ازین ای جان ز تو روی و ز چاکر آینه
حد نیکویی روی اینست و نتوان نیز ساختآن نکو رو گر بخواهد زین نکوتر آینه
در جهان تیره جز روشن دلان عشق راهمچنین در طبع کی گردد مصور آینه
عشق تو دل را مسلم گشت و طبعم را سخنبر سکندر ملک و بر وی شد مقرر آینه
من درین آیینه ار رویت نشان دادم بخلقبهر کوران ساختم سوی تو رهبر آینه
از دل روشن برای روی چون تو دلبریهمچو خون از رگ برون کردم بنشتر آینه
زین چنین صورت گریها گر دلت نقشی گرفتآهنی داری که در وی هست مضمر آینه
از گهرهایی که در وی طبع من ترصیع کردچون عرض زین پس جدا نبود ز جوهر آینه
سیف فرغانی دلت آیینه دان مهر اوستاز درون چون صبحِ روشنگر برآور آینه