شمارهٔ ۱۱۵
عروس چمن راست زیور شکوفهسر شاخ را هست افسر شکوفه
کنون بر {سر} شاخ فرقی نداردشکوفه ز زیور ز زیور شکوفه
بفصل خزان بود صفراش غالبکنون باغ را هست در خور شکوفه
بصد پرده بلبل نواساز گرددچو بگشاد بر شاخ صد در شکوفه
در آن دم که شاخ آستین برفشاندهمی آر دامان و می بر شکوفه
یکی عاشق نازنین است بلبلیکی شاهدی نازپرور شکوفه
چو آگه شد از بی نوایی بلبلز دوری خویش آن سمن بر شکوفه
درختان بی برگ را کرد آنکبسیم و زر خود توانگر شکوفه
برغم زمستان ممسک بهَر سوگل سیمتن می کند زر شکوفه
بیک هفته چون گل جهانگیر گرددکه سلطان بهارست و لشکر شکوفه
درختست طوبی صفت زآنکه بستانبهشتست از آن حور پیکر شکوفه
ز نامحرم و مست چون باغ پر شدز اَستار غیب آن مستَّر شکوفه
برون آمد و مادر خویشتن {را}در آورد در زیر چادر شکوفه
شراب از کجا خورد؟! مطرب که بودش؟!که شاخست سرمست و ساغر شکوفه
چو نقاش قدرت روان کرد خامهقلم راند بر نقش آزر شکوفه
ز نفخ لواحق شود همچو عیسیبروح نباتی مصور شکوفه
ازین پس کند شاخ همچون عصا راچو دست کلیم پیمبر شکوفه
زمین مدتی بود چون خارپشتیکشیده درون چون کشف سر شکوفه
کنون زینت بال طاوس یابدچو بگشاد در گلستان پر شکوفه
ازین پیش با خار و خس بود ملحقکه در شاخ تر بود مضمر شکوفه
کنون سبزه را خفته در زیر سایهدر آغوش گل بین و در بر شکوفه
جهان آنچنان شد که هرجا که باشدکند مست پیوسته قی بر شکوفه
چو آوازهٔ روی آن سروِ گلرخبگیرد همی هفت کشور شکوفه
ببستان درآی و ببین بامدادانبیاد گل روی دلبر شکوفه
سهی سرو باغ جمال آن نگاریکه از حسن باغیست یکسر شکوفه
زهی روی تو خوشتر از هر شکوفهنباشد چو تو خوب منظر شکوفه
ورقهای گل را یکایک بدیدمز حسن تو جزویست در هر شکوفه
بآب رخت گر برآید نبینداز آتش زیان چون سمندر شکوفه
بباغ جمالت که فردوس جان شدصنوبر دهد میوه عرعر شکوفه
تو آن آهوی مشک مویی که گرددچو نافه ببویت معطر شکوفه
اگر باد بویت بآتش رساندکند عود در عین مجمر شکوفه
بیاد تو در قعر دوزخ برویداز آتش بنفشه از اخگر شکوفه
اگر پرتویی از رخت بر گل آیدمه و آفتاب آورد بر شکوفه
ور از روی خوبت عرق بر وی افتدبرون آید از شاخ شکر شکوفه
وگر بوی زلفت ببستان درآیدچو موی تو گردد معنبر شکوفه
مدد گر ز رویت نیابد برآیدچو برگ خزانی مزعفر شکوفه
صفا گر از آن رخ نگیرد بماندچو آب بهاری مکدر شکوفه
اگر تو بنزدیک این عاشق آییاز آن روی تا پا نهی بر شکوفه
ز خاک سر کوی ما گل برویدبدان سان که از شاخهٔ تر شکوفه
تو چون بگذری از برت گل بریزدصبا بر زمین گو مگستر شکوفه
گر از خاک کوی تو صابون نسازدنشوید رخ خود منور شکوفه
بکافور برفی شود زنگی آساسیه روی چون داغ گازر شکوفه
بباغ ار درآیی ز بهر نثارتایا مر رخت را ثناگر شکوفه
کند میوه را همچو باران نیسانصدف وار در سینه گوهر شکوفه
رخ از پرده بنمود وز شرم رویتایا گل ترا بنده چاکر شکوفه
بیکبار چون مه فرو رفت اگرچهکه یک یک برآمد چو اختر شکوفه
نظر کرد و در گلستان پرتوی دیداز آن روی همچون مه و خور شکوفه
بوصف گل روی تو داستانیشنود و نمی داشت باور شکوفه
ببادی چنان از هوا اندر آمدکه با خاک ره شد برابر شکوفه
خوهد از پی آنکه روی تو بیندهمه چشم خود را چو عبهر شکوفه
مه و خور بحسنند همشیرهٔ تواز آن سان که گل را برادر شکوفه
درین فصل گل با چو تو لاله روییچو زنبورم افتاده اندر شکوفه
ز وصف گل روی تو گشت شعرمچو باغ از بهاران سراسر شکوفه
زمستان عشقت درین موسم گلز من کس نکردست خوشتر شکوفه
بدل گفت حسنت که در باغ مهرماگر میوه داری بیاور شکوفه
ببست این چنین نخل و گفتا ازین پسببازار دوران برآور شکوفه
درخت عبارت که شاخش بلندستیکی میوه دارد معبر شکوفه
بر چون تو سروی که از خاک پایتهمی روید از گل نکوتر شکوفه
درخت گل آور بود نخلبندیکه از موم سازد مزور شکوفه
چو اجزای شعر مرا برفشانیبریزد ز اوراق دفتر شکوفه
ز لب انگبین می دهی عاشقان راازین شعر چون نحل می خور شکوفه
گر از قامتت برنخوردیم شایدنیاید ز سرو و صنوبر شکوفه
نگارا اگر شاخ وصل تو پنهانز من می کند جای دیگر شکوفه
بدین شعر بوسی طمع دارم از توطلب می کنم میوه را در شکوفه
مرا کام خوش کن بآب دهانتکه خوش نبود ای دوست بی بر شکوفه
کبوتر بوقتی که دلجوی گرددکند در دهان کبوتر شکوفه
نظر کن زمانی بباغ ضمیرمکه بی حد برآورد و بی مر شکوفه
درخت افگن دعوی شاعران شدزبان من آن تیغ جوهر شکوفه
ز بستان خاطر برند این جماعتبرای علف نزد هر خر شکوفه
نه خوش بوی گردد بسعی کس ار چهکند در دهان غضنفر شکوفه
تو می نشنوی ورنه در گوش عارفچو طوطیست دایم سخنور شکوفه
بسی بی زبان از دل پاک هردمهمی گوید الله اکبر شکوفه
ز دیوان فطرت خط نور داردنوشته بر آن روی انور شکوفه
که عالم همه محضر حسن یارستیکی از گواهان محضر شکوفه
برافراز اغصان شهابیست ثاقبمشعشع بروی منور شکوفه
دل پاک را چون صفات مقدسمذکر ز ذات مطهر شکوفه
کتابیست عالم ز افعال و اسماوزآن جمله جزویست ابتر شکوفه
اگر درس معنی بخوانی بدانیکه فعلی دگر راست مصدر شکوفه
وگر علم باطن بدانی ببینیکه ظاهر جمالست و مظهر شکوفه
چو تو عندلیب گلستان عشقیترا گل میسر مسخر شکوفه
مربع نشین در چمن چون برآمدز شاخ مطول مدور شکوفه
مثلث خور از جام عشق و مثنیسخن میسرا بر گل و بر شکوفه
بذین شعر دیوان من هست باغیبهر فصل در وی میسر شکوفه
هرآنکس که محرور عشقست او راشراب گلست این مکرر شکوفه
درخت ضمیرت که بارش زرآمدکند شاخ او در و گوهر شکوفه
ز شعر تو عارف ملالت نبیندبهشتی کند ز آب کوثر شکوفه