گنج

شمارهٔ ۱۱۴

زهی رخت بدلم رهنمای اندیشهرونده را سر کوی تو جای اندیشه
بخاطرم چو تو اندیشه را نمودی راهتو باش هم بسخن رهنمای اندیشه
که آفتاب خرد در غبار حیرت ماندز درهٔ دهنت در هوای اندیشه
چو آفتاب رخت شعله زد ز برج جمالفگند سایه براین دل همای اندیشه
دل مرا که تو در مهد سینه پروردیبشیر مادر اندوه زای اندیشه
چو پیر منحنی اندر مقام دهشت بینمدام تکیه زده بر عصای اندیشه
سپاه شادی پیروز بود بر دل اگرغم تو نصب نکردی لوای اندیشه
دل چو گنج مرا مار هجر تو بطلسمنهاد در دهن اژدهای اندیشه
غم تو در دل چون چشم میم من پنهانچنانکه پنهان در گفته‌های اندیشه
بروزگار تو اندیشه را دراین دل تنگشکنجه کردم و کردم سزای اندیشه
اگر چنین است اندیشه وای این دل وایوگر چنانکه دل اینست وای اندیشه
بآب چشم و بخون جگر همی گرددبگرد دانهٔ دل آسیای اندیشه
دلم چو پیرهن غنچه پاره پاره شودچو غصه تنگ ببندد قبای اندیشه
بدست انده تو همچو نبض محروراندلم همی تپد از امتلای اندیشه
یزید عشق تو هر روز تشنه خون ریزدحسین دل را در کربلای اندیشه
تو در زمین دلم تخم دوستی کشتیولی نرست ازو جز گیای اندیشه
من شتر دل اگر بار غم کشم چه عجبچو نیست گردن جان بی درای اندیشه
بهیچ حال ز من رو همی نگرداندبراستی خجلم از وفای اندیشه
غم فراخ رَوِ تو روا نمی داردکه دل برون رود از تنگنای اندیشه
چو کرد جان من اندیشهٔ ورای دو کونمقام قدر تو دیدم ورای اندیشه
چو زاد حاجی اندر میان ره برسیددر ابتدای رهت انتهای اندیشه
نماز نیست مرا تا بلال زلفت گفتز قامت تو دلم را صلای اندیشه
بوصف روی تو گلها شکفت جانم رابباغ دل ز نسیم صبای اندیشه
ولی نبرد بسر وصف روی گل رنگتکه خار عجز درآمد بپای اندیشه
چو جان خوش است از اندیشهٔ تو دل گرچهکه خوش دلی نبود اقتضای اندیشه
درخت طوبی قد تو در بهشت وصالوگر بسدره رسد منتهای اندیشه
جز این نبود مراد دلم در اول فکرخبر همین است از مبتدای اندیشه
چو نیست بخت مرا آن اثر که من روزیبخدمتت رسم ای مبتغای اندیشه
بیاد مجلس وصلت خورم مدام شراببجام بی می گیتی نمای اندیشه
مرا که آتش شوق تو دل بجوش آوردز وصف تست نمک در ابای اندیشه
ز بهر پختن سودای وصل تست مدامنهاده دیگ هوس بر سه پای اندیشه
بناخن ار رگ جانم چو چنگ بخراشیایا دلم ز غمت مبتلای اندیشه
ز راستی که منم برنیارم آوازیمخالف تو پس پرده‌های اندیشه
چو ماه روی تو دیدم، ستارهٔ شعریطلوع کرد مرا بر سمای اندیشه
وز آفتاب جمالت که ماه ازو خجل استهلال وار فزون شد سهای اندیشه
بشعر زآن سبب اندیشه کردم از دل دورکه می نکرد تحمل وعای اندیشه
برآرد آتش غم دودم از دل ار نکندترشح آب سخن از انای اندیشه
چو میر مجلس غم حکم کرد تا در دلنهاد بزم طرب پادشای اندیشه
چو چنگ سر در پیشم بوَد که ساز کنمز قول خود غزلی بر سه تای اندیشه
دمم مده که مرا شد چو زیر تیز آهنگز چنگ عشق تو آواز نای اندیشه
اگرچه بر دل غمگین بنده نافذ شدز حکم مبرم عشقت قضای اندیشه
چنانکه یک نفس از تنگنای سینه منقدم برون ننهد بی رضای اندیشه
ز علم عشق تو یک نکته حل نگشت هنوزمرا بقوت مشکل گشای اندیشه
چو سعی کردم و همت نکرد قربانیز کبش هستی من در منای اندیشه
بیمن خاک درت شد دل چو زمزم منچو آب عکس پذیر از صفای اندیشه
جمال کعبهٔ وصلت بدیدهٔ دل دیددل من از سر کوه صفای اندیشه
اگر چو بادیه شعرم نداشت آب چنانکه می رمید شتر از حُدای اندیشه
بوصف روی تو موزون شد و اصولی یافتچو پرده‌های نگارین نوای اندیشه
کنون برقص درآرد بسیط عالم رانشید بلبل نغمت سرای اندیشه
اگر بغیر تو اندیشه التفاتی داشتتو رو نمودی وزآن گشت رای اندیشه
حدیث غیر تو کردن صواب می پنداشتببخش چون گنه من خطای اندیشه
چو دل بفکر تو مشغول شد براو زین پسبهم کنم در خلوت سرای اندیشه
تو آمدی همه اندیشه‌ها برفت از دلبنور روی تو دیدم قفای اندیشه
من از نظارهٔ بلقیس حسن تو حیرانشنود آصف عقلم ندای اندیشه
که پیش تخت سلیمان روح این ساعترسید هدهد وهم از سبای اندیشه
که گرچه هست پی کشف ساق بکر سخنبکنج خانهٔ دل انزوای اندیشه
بگوش بربط ناهید هم رسانیدیز ارغنون عبارت غنای اندیشه
دراین مقام فروداشت کن که ممکن نیستبشعر برتر ازین ارتقای اندیشه
چو زنگ دور همی دار سیف فرغانیز روی آینهٔ دل جلای اندیشه