شمارهٔ ۱۱۳
منم یارا بدین سان اوفتادهدلم را سوز در جان اوفتاده
غم چندین پریشان حال امروزدراین طبع پریشان اوفتاده
چو بسته زیر پای پیل ملکیبدست این عوانان اوفتاده
نهاده دین بیکسو و ز هرسوچو کافر در مسلمان اوفتاده
ببین در نان خلق این کژدمان راچو اندر گوشت کرمان اوفتاده
عوانان اندرو گویی سگانندبسال قحط در نان اوفتاده
همه در آرزوی مال و جاهندبچاه اندر چو کوران اوفتاده
شکم پر کرده از خمر و دراین خاکهمه در گل چو مستان اوفتاده
تو ای بیچاره آنگه نان خوری سیرگر از جوعی بدین سان اوفتاده
که بینی از دهان ملک بیرونسگان را همچو دندان اوفتاده
بجای عنبر و مشکش کنون هستگزنده در گریبان اوفتاده
توانگر کز پی درویش دایمزرش بودی ز دامان اوفتاده
ازین جامه کنان کون برهنهکه بادا سگ درایشان اوفتاده
بسی مردم ز سرما بر زمین اندچو برف اندر زمستان اوفتاده
دریغا مکنت چندین توانگربدست این گدایان اوفتاده
از انگشت سلیمان رفته خاتمولی در دست دیوان اوفتاده
زنان را گوی در میدان و چوگانز دست مرد میدان اوفتاده
چو مرغان آمده در دام صیادچو دانه پیش مرغان اوفتاده
بعهد این سگان از بی شبانیسترمه در دست سرحان اوفتاده
رعیت گوسپنداند این سگان گرگهمه در گوسپندان اوفتاده
پلنگی چند میخواهیم یاربدراین دیوانه گرگان اوفتاده
ز دست و پای این گردن زنانستسراسر ملک ویران اوفتاده
ایا مظلوم سرگشته که هستیچنین محروم و حیران اوفتاده
ز جور ظالمان در شهر خویشیبخواری چون غریبان اوفتاده
اگر صبرت بود روزی دوبینیعوانان کشته میران اوفتاده
امیرانی که بر تو ظلم کردندبخواری چون اسیران اوفتاده
هر آن کو اندرین خانه مقیم استچو دیوارش همی دان اوفتاده
جهانجویی اگر ناگه بخیزدبسی بینی بزرگان اوفتاده
ببینی ناگهان مردان دین رابراین دنیاپرستان اوفتاده
چه می دانند کار دولت این قومکه در دین اند نادان اوفتاده
بفرمان خداوند از سر تختخداوندان فرمان اوفتاده
کلاه عزت اندر پای خواریز سرهای عزیزان اوفتاده
بآه چون تو مظلوم افسر ملکز فرق تاجداران اوفتاده
گرش گردون سریر ملک باشدبرو صد ماه تابان اوفتاده
ز بالای عمل در پستی عزلچنین کس را همی دان اوفتاده
تو نیز ای سیف فرغانی چراییحزین در بیت احزان اوفتاده
برین نطع ای پیاده زاسب دولتبسی دیدی سواران اوفتاده
هم آخر دیگری بر جای ایناننشسته دان و اینان اوفتاده
دراین باغ این سپیداران بی برببادی چون درختان اوفتاده
خدا درمان فرستد مردمی راکزین دردند نالان اوفتاده