شمارهٔ ۱۱۸
ای دل بنه سر و مکش از کوی یار پایبیرون ز کوی دوست منه زینهار پای
گر دولتست در سرت امروز وامَگیراز تیغ دوست گردن و از بند یار پای
تا آن زمان که دست دهد شادیی ترابا غصه سر درآور و با غم بدار پای
بنشین، زآستانهٔ او برمگیر سربرخیز، لیکن از در او برمدار پای
سر با لجام عشق درآور که در مسیربی ضبط می نهد شتر بی مهار پای
گر عشق حکم کرد بآتش درآر دستور دوست امر کرد بنه بر شرار پای
سودای عشق در سر هرکس که خانه کردبیرون نهاد از دل او اختیار پای
چون تو مقیم دایرهٔ عشق او شدیدر مرکز ثبات بنه استوار پای
ور نقطهٔ سر از الف تن جدا شودبیرون منه ز دایره پرگاروار پای
یاری گزیده ام که نهد پیش روی اومه بر سر بساط ادب شرمسار پای
از بس که گشت گرد سر زلف او شدستاندیشه را چو دست عروس از نگار پای
وز بحر عشق او که ندارد کرانه ییآن برد سر که باز کشید از کنار پای
مانند سایه این مه خورشید روی رادر پی بسی دویدم و کردم فگار پای
گفتم که پای بر سر {من} نهِ، بطنز گفتهرچند سر عزیز بود نیست خوار پای
کار تو نیست عشق، برو زو بدار دستبنشین بگوشه یی و بدامن درآر پای
با دست برد عشق نماند بجای سربر تیزنای تیغ نگیرد قرار پای
ای دلبری که حسن تو چون آفتاب، دستبر روی آسمان نهد از افتخار پای
چون بر خط تو نیست نباشد عزیز سرچون در ره تو نیست نیاید بکار پای
در محفلی که دست تو بوسند عاشقاننوبت چون آن بنده بود پیش دار پای
تا چون رکاب پا بنهی در دهان مرامن دست در عنان تو گویم بیار پای
دست امید در تو زدم از برای آنکباشد که بر سرم ننهد روزگار پای
بنگر که تا بدامن گل در زدست دستچون بر بساط سبزه نهادست خار پای
در سایهٔ عنایت تو ذره از شرفبر روی آفتاب نهد ابروار پای
خود را مگر بقد تو مانند کرد سروکاندر نگار سبزه گرفتش بهار پای
بیهوده سرکشی چه کند سرو گو بیاپیش قد تو از گِل خجلت برآر پای
بر هر دلی که کژدم عشق تو نیش زداز سینه ساخت در طلبت همچو مار پای
از خاک کوی تو نکند ذره یی بدستآنکس که بر هوا ننهد چون غبار پای
سر بر فلک برد ز علو آنکه مر تراچون دامن تو بوسه دهد یک دو بار پای
رویم چو کاه گشت چو در دل ز هجر توقوت گرفت غصه چو از جو چهار پای
من آب روی یابم اگر تو بپرسشیرنجه کنی ز بهر من سوگوار پای
زآن دم که دست یافت غم عشق بر دلمای جان ز عشق تو چو ز تن زیر بار پای
شادی نمی نهد قدم اندر دلم چنانکدر مِلک غیر مردم پرهیزکار پای
ای گل، بسی دریده ز رشک تو پیرهنعشق از چو من گدا که ندارم ازار پای
تا برگ هستیم بتمامی نخورد دستنگرفت باز چون ملخ از کشت زار پای
با آتش هوای تو چون باد تر نگشتجویای دُر وصل ترا از بحار پای
بی گلستان روی تو در بوستان خلددستم ز گل برنج بود چون ز خار پای
خار از زمین چو سبزه برآید اگر نهیبر خاک راه ای صنم گل عذار پای
ای سامری سحر سخن، گر تو می نهیدر کوی عشق او ز سر اضطرار پای
بر طور شوق او ز سر درد می نهندهر دم هزار عاشق موسی شعار پای
از خود پیاده شو چو بَرِ او رَوی از آنکننهند بر بساط سلاطین سوار پای
خود را مدار خسته بهنگام کار دستسگ را مدار بسته بوقت شکار پای
بستان دولت تو نه جاییست کز علودر وی نهد مسافر لیل و نهار پای
مفتاح فتح خواهی در دست خود، چو سگبر آستانه نه سر و بیرون گذار پای
عارست مدح مردم و ننگست نامشانیک ره بمال بر سر این ننگ و عار پای
زآن روضه غافلی که ترا دست آرزوبسته است چون بهیمه دراین مرغزار پای
ای شمع می خوهم که ببینم شبی تراچون شمعدان گرفته من اندر کنار پای
از بهر آنکه نام تو گویند بر سرمای کاش بودمی همه تن چون منار پای
مجروح کرد بر سر کوی امید وصلاین دست مطلق تو مرا زانتظار پای
شعری چنین کمال سماعیل گفته استکای دل چو نیست صبر ترا برقرار پای
وز بعد آن بغیر صف اندر نماز عیدکس هیچ جا ندید چنین بر قطار پای
با او چو در سخن نتوان کرد همسریکوتاه کرد بنده بدین اعتبار پای
گفتم اگرچه نیست هنر زین قبیل شعرکردم و گرچه نیست ادب آشکار پای
سر در ره تو باخته بودم بدست شوقعیبم مکن اگر دهمت یاذگار پای
شعرم روان شدست و بخدمت نمی رسدبا آنکه کرده ام {رده} نقش هزار پای
کردم نثار این دُر ناسفته بر سرتبرچین بدست لطف {و} منه بر نثار پای
در شاهراه نظم حقایق بطبع خویشمن گام می زنم تو برو می شمار پای
در راه وصف تو که کس آن را بسر نبردزین بیش عقل را نکند هیچ کار پای
ای گل یقین شناس که ننهد بهیچ وقتدر گلستان وصف تو {چون} من هزار پای
گردست رد براو ننهی از سر ملالدر جمله گوشه یی برود این هزار پای
بر گوشهٔ بساط بقا ماند تا بحشرنام ترا ازین سخن پایدار پای
چون ساق لکلکست دراز این قصیده سیفهمچون عقاب جمع کن اندر مطار پای