گنج

شمارهٔ ۱۰۲

ایا سلطان لشکرکش به شاهی چون علم سرکشکه هرگز دوست با دشمن ندیده کارزار تو
ملک شمشیرزن باید، چو تو تن می‌زنی نایدز تیغی بر میان بستن مرادی در کنار تو
نه دشمن را بریده سر چو خوشه تیغ چون داستنه خصمی را چو خرمن کوفت گرز گاوسار تو
عیالان رعیت را به حسبت کدخدایی کنچو کدبانوی دنیا شد به رغبت خواستار تو
مروت کن، یتیمی را به چشم مردمی بنگرکه مروارید اشک اوست دُر گوشوار تو
خری شد پیشکار تو که در وی نیست یک جو دیندل خلقی ازو تنگ است اندر روز بار تو
چو آتش برفروزی تو به مردم سوختن هردماز آن کان خس نهد خاشاک دایم بر شرار تو
چو تو بی‌رای و بی‌تدبیر او را پیروی کردیتو در دوزخ شوی پیشین و از پس پیشکار تو
به باطل چون تو مشغولی ز حق و خلق بی‌خشیتنه خوفی در درون تو نه امنی در دیار تو
نه ترسی نفس ظالم را ز بیم گوشمال تونه بیمی اهل باطل را ز عدل حق‌گزار تو
به شادی می‌کنی جولان در این میدان، نمی‌دانمدر آن زندان غم‌خواران که باشد غمگسار تو
به پای کژروت روزی درآیی ناگهان در سروگر سم بر فلک ساید سمند راهوار تو