شمارهٔ ۱۰۳
ایا دستور هامان وش که نمرودی شدی سرکشتو فرعونی و چون قارون بمالست افتخار تو
چو مردم سگسواری کن اگرچه نیستی زیشانوگرنه در کمین افتد سگ مردم سوار تو
بگرد شهر هر روزی شکارت استخوان باشدکه کهدانی سگی چندند شیر مرغزار تو
چو تشنه لب از آب سرد آسان برنمی گیرددهان از نان محتاجان سگ دندان فشار تو
بگاو آرند در خانه بعهد تو که و دانهز خرمنهای درویشان خران بی فسار تو
بظلم انگیختی ناگه غباری و ز عدل حقهمی خواهیم بارانی که بنشاند غبار تو
بجاه خویش مفتونی و چون زین خاک بگذشتیبهر جانب رود چون آب مال مستعار تو
ز خر طبعی تو مغروری بدین گوسالهٔ زرینکه گاو سامری دارد امل در اغترار تو
بسیج راه کن مسکین، درین منزل چه می باشیامل را منتظر، چون هست اجل در انتظار تو
چو سنگ آسیا روزی ز بی آبی شود ساکندراین طاحون خاک افشان اگر چرخی مدار تو
نگیری چون هوا بالا و این خاکت خورد بی شکچو آب ارچه بسی باشد دراین پستی قرار تو
تو نخل بارور گشتی بمال و دست رس نبودبخرمای تو مردم را ز بخل همچو خار تو
رهت ندهند اندر گور سوی آسمان زیراچو قارون در زمین ماندست مال خاکسار تو
ازین جوهر که زر خوانند محتاجان ورا یک جوبمیتین برتوان کند از یمین کان یسار تو
ترا در چشم دانایان ازین افعال نادانانسیه رو می کند هر دم سپیدی عذار تو
مسلمان وقتها دارد ز بهر کسب آمرزشولی آن وقت بیرونست از لیل و نهار تو
ترا در قوت نفس است ضعف دین و آن خوشترکه نفس تست خصم تو و دین تو حصار تو
حصارت را کنی ویران و خصمت را دهی قوتکه دینت رخنهها دارد ز حزم استوار تو