شمارهٔ ۱۰۱
چو بگذشت از غم دنیا بغفلت روزگار تودر آن غفلت ببیکاری بشب شد روزِ کار تو
چو عمر تو بنزد تست بی قیمت، نمی دانیکه هر ساعت شب قدرست اندر روزگار تو
چه روبه حیلهها سازی ز بهر صید عوانیتو مرداری خوری آنگه که سگ باشد شکار تو
تو همچون گربه آنجایی که آن ظالم نهد خوانیمگر سیری نمی داند سگ مردار خوار تو؟
طعامش لحم خنزیرست و چون آبش خوری شایدز بی نانی اگر از حد گذشتست اضطرار تو
ز بیماری مزورهای چون کشکاب می سازدز بهر مرگ جان خود دل پرهیزکار تو
تو بی دارو و بی قوت نیابی زین مرض صحتبمیرد اندرین علت دل بیمار زار تو
ترا زان سیم می باید که در کار خودی دایمچو کار او کنی هرگز نیاید زر بکار تو
ز حق بیزاری ار باشد سوی خلق التفات توزدین درویشی ار باشد بدنیا افتخار تو
زر طاعت بری آنجا که اخلاصی در آن نبودبسی بر تو شکست آرد درست کم عیار تو
ز نقد قلب بر مردم زمین حشر تنگ آیدبصحرای قیامت در چو بگشایند بار تو
کجا پوشیده خواهد ماند افعالت در آن حضرتکه یکسانست نزد او نهان و آشکار تو
چو طاووسی تو در دنیا و در عقبی، کجا ماندسیه پایی تو پنهان ببال چون نگار تو
بجامه قالب خود را منقش می کنی تا شدتکلفهای بی معنی تو صورت نگار تو
بدین سرمایه خشنودی که از دنیا سوی عقبیبخواهی رفت و راضی نی ز تو پروردگار تو
ازین سیرت نمی ترسی که فردا گویدت ایزدکه تو مزدور شیطانی و دوزخ مزد کار تو