بخش ۹ - در رهایی جستن جان گوید از تن
رقص کن پیش دل به چارهٔ خویشخرقه کن دلق چارپارهٔ خویش
زانکه در بارگاه بیبندینبود جان و جامه پیوندی
چند باشد به بند نان با تودو جوان مرد عقل و جان با تو
چون شه آباد شد شهید آمدآنگه از عقل و شرع یابی داد
آتش اندر زن از پی دین رامیخ خرپشتهٔ شیاطین را
چار طبع است در سرای رحیلآلت چار میخ عزرائیل
مرگکش زندگی ز ارکانستنه سزاوار عالم جانست
رمه راهیست از سرای فناخلق را سوی کشتزار بقا
چار مرغند چار طبع بدنبهر دین جمله را بزن گردن
برهم آمیز پر و بال همهپس نگه کن به کار و حال همه
بر سر چار کوه دین بر نهبازخوان جمله را به جدّ برجه
پس به ایمان و عقل و صدق و دلیلزنده کن هرچهار را چو خلیل
جان نپرد به سوی معدن خویشتا نگردی پیاده از تن خویش
تا نیاید ز حس برون حیوانره نیابد به مرتبهٔ انسان
پس چو انسان ز نفس ناطقه رستروح قدسی به جای آن بنشست
چون برون شد ز جان گویندهشد به جان فرشتگان زنده
ای ز شهوت شکم زده آهارخبه از هیضه وز شره ناهار
گر ترا برگ راه مرگ بودبر دلت قلب مرگ برگ بود
گر ترا هیچ برگ برگستیای خوشا کت جهان مرگستی
مالت اینجاست همچو جسم از پوستزان اجل دشمنی و دنیی دوست
عقبی باقیت نمیبایددنیی فانیت کجا پاید
زر به عقبی ده ار حلال بودکه دل آنجا بود که مال بود
گر به عقبی ترا بُدی زر و سیمراه عقبی ترا بُدی تسلیم
ور ترا رای مشورت برگستپیر پخته درین جهان مرگست
پس درین منزل فریب و هوسمشورت گر کنی برو کن و بس
مرگ را جوی کاندرین منزلمرگ حقست و زندگی باطل
باطلی را رها کن از پی حقتا بدانی تو عقبی مطلق
چون ازین دامگاه آهرمنجان بپرید خاک بر سر تن
تن خود را برای عالم دلمکن از بهر هیچ، هیچ خجل
میچشانش همیشه تلخ و ترشگر از این مُرد مُرد ورنه بکش
که تن از جان همیشه نور گرفتجان ز علم و هنر سرور گرفت
آنکه جان را به علم پروردستنیست او خار بن که پروردست